خرید بک لینک
آنجا که باید دل به دریا زد همینجاست در من طلوع آبی آن چشم روشن یاد آور صبح خیال انـگیز دریاست گل کرده باغی از ستاره در نـگاهت آنک چراغانی که در چشم تو برپاست بیهوده می کوشی که راز عاشقی را از من بپـوشانی که در چشم تو پیداست ما هر دُوان خاموش خاموشیم ، اما چشمان ما را در خـموشی گفت و گوهاست .

برچسب: آنجا,باید,دریا,همینجاست, نویسنده: حسین احمدی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:32

لبخند مرا بس بود آغوش لهم می کردآن بوسه مرا میکشت لب منهدمم می کردآن بوسه و آن آغوش قتاله و مقتل بوددر سیر مرا کشتن این پرده اول بودهرکس غم خود را داشت هر کس سر کارش ماندمن نشئه ی زخمی که یک شهر خمارش ماندیا کنج قفس یا مرگ این بخت کبوتر هاستدنیا پل باریکی بین بد و بدترهاست ای بر پدرت دنیا آن باغ جوانم کودریاچه ی آرامم کوه هیجانم کوبر آینه ی خانه جای کف دستم نیستآن پنجره ای را که با توپ شکستم نیستپشتم به پدر گرم و دنیا خود مادر بودتنها خطر ممکن اطراف سماور بوداز معرکه ها دور و در مهلکه ها ایمنیک ذهن هزار آیا از چیستی آبستنیک هستی سردستی در بود و عدم بودمگور پدر دنیا مشغول خودم بودمهر طور دلم می

برچسب: صحنه, نویسنده: حسین احمدی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 7:32

صفحه بندی